عارفي کو که کنـــد فهم زبان ســــوسن؟ تابـه پرسدکه چـــرا رفت وچـــرا بازآمد؟


پرنده که رفت ، بگذار برود


هوای سرد بهانه است ، هوای دیگری درسر دارد . . .


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 22:30  توسط رضا فری  | 

                            

 

            خیلی وقت بود که توفکر پرورش یک مرغ مینا

بودیم اما هیچوقت بصورت جدی اقدام  نکرده بودیم تا اینکه که

روزی بصورت گذری واتفاقی واردیک  پرونده فروشی شده

ودر مقابل  قفسی که چندتا مرغ مینا ی جوان بال وپرمی

زدندمتوقف شدیم. بناگاه تصمیم گرفتیم که  باخرید یک مرغ مینا

به آرزوی چندین ساله جامه ی عمل بپوشانیم

وازلذت هنرحرف زدن

این پرنده ی مرموز بهره مند شویم.

ازآنجاکه شناخت کافی ومهارت

لازم  نداشتیم پرنده فروش خوش انصاف یک مرغ مینای بالغ

ووحشی راتحویل ماداد وبمااطمینان خاطردادکه با اندکی تلاش

وکوشش بزودئ شاهد سخن سرایی این پرنده  زیبا خواهیم

بود.ماحدود بیش از شش ماه بااو حرف زدیم وهزارجور خواهش

وتمنا کردیم ولی دریغ از یک کلام حرف........مدتی گذشت وما نیز

خسته ونا امید  اورا بحال خود رهاکرده وسرانجام به مبلغ ناچیزی

فروختیم........اما آتش عشق وعطش مصاحبت با مرغ مبنا نه تنها

دردل ما خاموش نشد بلکه عزم خودراجزم نمودیم تا باخرید یک

جوجه مینای تازه متولدشده؛وپرورش آن مانیز ازاین لذت احساس

برانگیز برخوردارگردیم.

         

    آنروز که اقدام به خرید یک جوجه مینای بیست روزه میکردیم

هرگز تصور نمیکردیم که  درحال رقم زدن چه داستان عاطفی

وخاطره  انگیزی  هستیم .........گویی مابرنده ی بلیط سفر به دنیای

اسرار آمیزوخیال انگیز مرغ میناشده بودیم ولی باورمان

نمی شد!!!........

  

  قطعن این جوجه  ی دلربا نیز که ازهمان ابتداسوسن نامیده

 

شد یرنده ی بلیط سفر به دنیای مبهم وناشناخته ی آدمی شده بود

 

اما ازوقوع این واقعه ی خیالی هیچ اطلاعی نداشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 23:21  توسط رضا فری  | 

 

سوسن خانم باعطش واشتیاق غذا می خورد وروزبروز بصورت محسوس رشد ونمو میکرد وکنجاوانه مسایل پیرامون خویش را می کاوید.......

غذای مینا همان تک محصول کارخانه ایست که بنام پلیت دربازارموجود است.اماازآنجاکه متآسفانه اغلب پرنده فروشیها اطلاع علمی درستی ازنحوه ی تغذیه ی این پرنده ی حساس ندارند؛ نمی توانند مشتریان خود را راهنمایی نموده ورژیم غذایی مناسبی راتجویز نمایند؛درنتیجه چنانچه مشاهده میگردد اغلب این پرنده های دوست داشتنی ومنحصربفرد ازسوء تغذیه رنج میبرند وبیشترآنها بجهت کمبود کلیسیم وفراوانی آهن دچار بیماری شده ودارای پاهایی کج ومعوج وناسالم هستند.همین امرباعث ناراحتی پرنده شده وزمینه ی تشنج اعصاب ونافرمانی  آنها رافراهم میسازد.

پلیت های موجود دربازارنیزازکیفیت مطلوب واستاندارد برخوردار نبوده ولازم است صاحبان این پرندگان زیبا قبل ازااقدام به خرید ونگهداری پرنده یا هرحیوان دیگری ،ابتدا ازخصوصیات ونوع تغذیه ی آنها آگاهی کافی کسب نمایند تا مثل ما بعدن دچار گرفتاری ودردسر نگردند وحیوان زبان بسته را به رنج وزحمت نیاندازند.

 

 

حدود دوماه سپری شده بود که متآسفانه سوسن عزیزما دچارسوء تغذیه شده وبه علت حساس شدن کف پا که ازنشانه های کمبود ویتامین می باشد؛آرام وقرار ازکف داده وشدیدن بی تابی مینمود.چندروزی بدین منوال گذشت وحال او روزبروز بدترشد.

یک روز صبح که ازخواب بیدارشده وبسراغ او رفتم وضعیت دردناکی مشاهده نمودیم .....پاهای سوسن سیاه وکج ومعوج شده بود.اونمیتوانست روی پاهای خود بیایستد.فکرنمی کردم دوباره بتواندسلامتی اش رابدست آورد.

نا امیدانه اورا سریع به دامپزشکی برده و تحت مداوا قرار دادیم.

ازدست دادن او برای ما بسیار سخت ودردناک می نمود.چراکه کم کم جای خودرا دربین خانواده پیدا کرده و عضوی از خانواده ی ما محسوب می شد..

همه تلاش میکردیم تا اوبهبودی کامل پیداکند. مطابق دستور پزشک ابتدا مصرف پلیت راقطع کردیم وبجای آن ماکارانی ، مخلوط آسیاب شده ی سفیده ،زرده وپوست تخم مرغ ،جوانه ی گندم وماش؛برنج بدون روغن ونمک؛خمیر بربری وسنگک ونان،انواع میوه  وسبزی بویژه سیب وگوجه و....رادررژیم غذایی اوگنجاندیم تاکم کم بهبودی کامل پیداکرد.

 

خورانیدن داروهای تجویز شده بسیار سخت وآزارنده بود. سوسن که جز محبت ومهربانی ونوازش ازما چیزدیگری ندیده بود حالا ناباورانه مشاهده میکرد که تمام اعضای خانواده سعی دارند شربتهای تلخ وبی مزه ای که به هیچوجه با مزاق اوسازگاری نداشت را با بی رحمی  تمام در گلوی او بریزند!!!

ما ناگزیربودیم هر روز اوراباهزارکلک گرفته ، منقارش راباخشونت بازکرده وبا هزار زحمت مقداری ازشربتها را بوسیله ی سرنگ در دهان اوریخته وکامش را تلخ کنیم...بعد ازاینکه دارو  را به کام او می ریخیتیم اوبا دلگیری و نازک خاطری ازما روی برمیگرداند وساعتها باماقهر میکرد......

 مینا بسیار حساس ونازک  دل است وبامشاهده ی اندک خشونت و نامهربانی ازجانب صاحبش بشدت قهرمیکند.عجیب است که قهر کردن او بمانند آدمیان بوده و پس از کمی منت کشی ونازکشیدن صاحبش کم کمازخر شیطون پیاده شده و آشتی میکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 16:38  توسط رضا فری  | 

 

مینا مرغ بسیار فهیم وباهوشیست علیرغم شکنجه ی فراوانی که هنگام تزریق دارو متحمل می شد اما به روشنی درمی یافتیم که او این موضوع رادرک می کند که ما قصدآزار واذیت اورانداریم ولی  بهرحال درتضاد وتناقض آزارنده ای گرفتارشده بود واز روی غریزه هر روز پس ازمصرف دارو ساعاتی قهرمیکرد تا اینکه ما به روشهای گوناگونی که کشف میکردیم اورا ازاین دلگیری خارج ساخته وبحال عادی برمیگرداندیم.

بااینکه تکرارواین تضاد وتناقض بمدت شش ماه متوالی،هم او وهم مارا کاملن مستآصل کرده و روانمان رافرسوده بود.اما تداوم این جریان قهر وآشتی،سبب برقراری ارتباط بسیارعمیق عاطفی بین ما واو گردید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 19:8  توسط رضا فری  | 

 

سوسن بیش از همه با من انس الفتی عجیب وخارق العاده

داشت.علاقه ی ما فراتر ازرابطه ی انسان وپرنده بود. ما زبان

همدیگر را خوب می فهمیدم سوسن گویی به زوایای روح من راه

پیدا کرده و تمام خصوصیات روحی ام رامی دانست.من نیز متقابلن

اورا درک میکردم واحساسات وخواسته های اورا به روشنی

درمیافتم.


سوسن مدام برسر و روی وشانه های من  بود .ازدهان من غذا می

خورد وچون کودکی بازیگوش با من بازی میکرد.هنگامی که خسته

میشد نوک منقار خودرا بر بخشی از صورتم تکیه می داد

وباآرامشی خاص بخواب می رفت......


رابطه ی من وسوسن کم کم  مرزهای عاطفه ومحبت را درنوردیده


 وبه عشقی آسمانی وناب مبدل شده بود.

 

بسیاری ظرایف ولطایف ارتباط ما درقالب الفاظ و کلمات نمی گنجد


 و واقعن ناگفتنیست.......

 

سوسن همیشه ودرهمه حال با من بود. اوشبها نیز همچون

کودکی درآغوش من می خوابید من گاهی ساعتها به یک حالت بی

حرکت می ماندم تا چرت سوسن پاره نشود.


+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1392ساعت 16:21  توسط رضا فری  | 

مینا کنجکاوترین پرنده ی باهوشیست که نه تنها درمیان پرندگان بلکه درمیان تمام حیوانات از لحاظ کنجکاو بودن نظیری ندارد. او به همه چیز توجه عمیق داشته وزاویای پیرامون خویش را با اشتیاقی باورنکردنی می کاود!

 
 
سوسن لحظه ای آرام نمی گرفت
 
 
 

او همیشه درحال تحقیق وتفحص وتلاش بود.
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1392ساعت 16:20  توسط رضا فری  | 

 

سوسن ازهمان آغاز درمنزل ما آزاد بود.

به همه جای خانه سرک می کشید

وکنجکاوانه جای جای منزل را می کاوید.

او درهمه حال با مابودوبه پروپای ما 

می پیچید. سوسن همچون کودکی

شیرین کارجای دختری را که نداشتیم

پرکرده بود و به زندگی ما رنگ وبوی تازه ای بخشیده بود.

 

 

 آزاد بودن سوسن در داخل خانه رفته رفته مشکلات فراوانی را ببار می آورد واعصاب اعضای خانواده {البته بغیر

ازمن} را بهم می زد .همسرم بیش ازهمه ازاین موضوع عصبانی می شدوزبان به شکایت می گشود. البته آنها

حق داشتند چراکه سوسن آرام وقرار نداشت وبازیگوشیهایش همواره دردسرهایی نیز فراهم می ساخت.

 

 

ازپخش وپلا کردن قند ودستمال کاغذی وقاپبدن هرچه که در دست اطرافیان می دیدو...... بگذریم

واقعن ازکثیف کردن مدام فرش ومبل وسفره ی غذا و.......بافضولاتش نمی توان گذشت.گرچه تمام این

vفتارهای دردساز برای من نه تنها قابل تحمل بلکه شیرین بود اما سایرین دچار ناراحتی شده و نمی توانستند

تحمل کنند وهمین امر باعث شد که آزادی سوسن در فضای خانه روزی به یک ساعت محدود گردد.این

محدودیت بیش از آنکه سوسن را عذاب دهد مرا عذاب می داد ومن بجهت رعایت حقوق سایرین دم بر نمی

آوردم.اما زندانی شدن سوسن در قفس واقعن زجرم می داد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:47  توسط رضا فری  | 

 

 سوسن علاقه ی عجیبی به موسیقی داشت .هنگامی که من شروع تمرین نی یا تار می کردم درهرجای خانه که بود با اشتیاقی ناگفتنی بسوی من پر می کشید. بر روی نی یا دسته ی تار می نشست وبا تمام وجود به موسیقی گوش می سپرد. پس از دقایقی سر در زیر پر می کشید وگویی به عالم رویا فر می رفت. او هرگز از این کار خسته نمی شد وهربار که من ااقدام به تمرین میکردم او این کار را تکرار میکرد.

 

بعضی اوقات که بر روی دسته ی تار می نشست وسربرزیربال خود میکشید قریب به یک ساعت درهمان حال فرو می ماند ومن بجهت برهم نخوردن آرامش وخلسه ی او ناگزیر بودم به تمرین ادامه دهم تا اینکه او به میل خویش از این رویا بیرون آید ومن کمی استراحت کنم.

 

بعضی اوقات آنقدر درخلسه فرو میرفت که به هنگام نواختن تار وجابجاشدن تار باهمان حالت خلسه وسر درزیربال به زمین می افتاد وبراثر زمین خوردن ازحالت خلسه خارج می شد باحیرت وتعجب پیرامون خود را مینگریست ولحظاتی طول میکشید تا بحال طبیعی خود بازگردد.!

 

سوسن حقیقتن باموسیقی حال میکرد.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:30  توسط رضا فری  | 

 


  علاقه واشیاق سوسن چیزی فراتر ازدرک آدمی بود اوبسیاری اوقات با

رفتارش از من می خواست که آهنگ دیگری بنوازم بر روی کتاب موسیقی

می نشست وبا نوک منقارش کتاب را ورق میزد ودوباره بر روی تار برمی

گشت. بصورت من بامعنای خاصی نگاه میکرد تا من شروع بنواختن کنم

وقتی که من شروع بنواختن میکردم او به نت های موسیقی دقت می نمود

و وقتی آهنگ دلخواهش نواخته میشد سر زیرپر می کشید ودرعالم رویا فرو

میرفت .چنانچه آهنگ مورد دلخواهش نبود دوباره اقدام به ورق زدن کتاب

می کرد..........خلاصه اینکه هرچی بگم باز هم ناگفتنیهایی هست که

کلمات یارای بیان آنهارا ندارند......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:29  توسط رضا فری  | 

 
 
یک روز سوسن را به پارک چیتگربردیم .ابتدا اندکی درجوی آب  شناکرد
 

 
سپس بر روی قفس نشست
 
دوروبرش را ورانداز کرد ناگهان پرواز کرد و رفت .......
 
 
 
نا امید شدیم باور نمیکردیم سوسن بازگردد........
 
 
 
اما سوسن پس ازساعاتی گشت وگذاروپروازدرفضای
سرسبز پارک دوباره به نزد ما بازگشت!!
باورمان نمی شد.....
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:28  توسط رضا فری  | 

 
سوسن عاشق حمام کردن بود او دیوانه وارخودرابه آب می زد آنقدر در آب بال وپر می زد که نفس هایش را می توانستیم بشماریم .خستگی در میکرد دوباره خود را به آب میزد وقتی درفضای خانه آزاد بود هرکس که قصد حمام کردن داشت او جلوتر از او خود را به داخل حمام می انداخت .اگر درب حمام را می بستیم اوپشت درب آنقدر سروصدا میکرد که مجبور شویم تا درب را بازکنیم.باور نمیکنید او بامن زیر دوش می آمد واز دوش گرفتن لذت میبرد
 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 21:59  توسط رضا فری  | 

سوسن مثل یک دوشیزه ی افاده ای به لوازم آرایش علاقه ی

خاصی داشت وبیشتر اوقات با آنها بازی میکرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 21:53  توسط رضا فری  | 

 

سگی داشتیم بنام سالی خدارحمتش کنه سگ دوست داشتنی وزیبایی و

بود چون موردتوجه ما قرار گرفته بود سوسن خیلی حسودی میکرد ونه تنها

سربسر او میگذاشت بلکه خیلی اذیتش میکرد سالی مهربون بود دلش

می خواست باسوسن بازی کنه اما سوسن اینقدرحسودبودکه تمامی

نداشت.



سوسن جسور وبی باک نیز بود بسیاری اوقات که ما به سالی غذامی

دادیم ازحسودی میرفت ازدهن سالی غذارامیگرفت ومیخورد. رودر روی

سالی می ایستادوباگستاخی تمام بانوکش توصورت سالی می زد وهیچ

ترسی ازو نداشت.یکی ار ویژگیهای برجسته ی مرغ مینا حسودی اوست.



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 21:42  توسط رضا فری  | 

 
 
سوسن بجز من به هیچکس
 
 
 اجازه نمی دادکه نزدیکش شود چه رسد به اینکه
 
 
بوسش کند!
 
 
اوبامن عشق بازی میکرد وماهردو ازاین رابطه
 
                                                       لذت می بردیم .


 
سوسن واقعن معنای عشق ومحبت رادرک میکرد وبه عشقبازی
 
اشتیاق فراوان نشان میداد
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 21:39  توسط رضا فری  | 

 
    
 
   ناز كن بر من كه نازت مي كشــــــــــم   
 

  نيم جاني هست و ميآيد نيازازمن هنوز
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 17:54  توسط رضا فری  | 

سوسن وقتی که تنها می موند بقدری اندوهناک می شد که از شدت غم گریه میکرد نه اینکه اشک از چشمانش جاری شود اما اوحقیقتن ناله هایی سوزناک سر می داد وهرشنونده ای را متأثر میکرد صدایی که ازاو در زمان غمگینی بگوشزمیرسید صدای گریه ی یک کودک بود.

 
 
                        
                      نه راحت زاشيان ديدم نه درپرواز آسايش
                                                   
                       اگر آرامشي باشد دراين منــزل شود پيدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 13:30  توسط رضا فری  | 

 
 سوسن دقایق زیادی روی دستام می نشست برایش شعر می

خوندم آواز می خوندم قصه میگفتم واو باتمام وجودگوش می داد

وهرگز قبل از اینکه من بخواهم این گونه نشستهای عاشقانه را بهم

نمی زد..........
 
 
برمن اي صياد چون امروز اگرخواهد گذشت
 
 جز پــري از من نخواهي ديد فـــردا در قفس
 
 
 
 
 
رابطه ی عاطفی ما روزبروز عمیق تر شد و بلاخره زمانی رسید که

دیگر سوسن نمی توانست لحظه ای رنج درقفس ماندن راتحمل

کند . وقتی ناگزیر می شدیم اورا درقفس قراردهیم آنقدربی تابی

می کرد که دل هربینده وشنونده کباب می شد.ازطرفی  آزادی

درفضای خانه نیز مشکلات وتبعات خودرا داشت وما در دوراهی

آزارنده ای قرارگرفته بودیم......
 

بلاخره تصمیم تحمل سوز ودردآوری را گرفتم درب قفس سوسن را

بازکردم .....سوسن ازقفس بیرون پرید ......اماپروازنکرد.......او

دقایقی بالای قفس نشست......خودش را بطرز زیبایی پف داد

رودرو با من صحبت کرد.......به اوگفتم اگر دوست داری آزاد زندگی

کنی پرواز کن برو........برو لذت پرواز در پهنای لایتناهی را تجربه

کن....برو دنبال سرنوشت.........
 
ما زیاد صحبت کردیم....... حالات سوسن غیرعادی شده بود..... مهر

ومحبت در رفتارش کاملن محسوس بود.......اوپروازکرد........ اما

دوباره برگشت ودر روی قفس نشست.......حیرت آور بود.......

دوباره خودش را پف داد وحرف زد وحرف زد.......من دوباره به

اوگفتم اگه میخوای برو.......ناراحت مانباش......اگه زندگی را درپرواز

می بینی .....اگه ازقفس خسته ای برو........

 
 
کاملن روشن بود که سوسن دلش برای پرواز می طپد...... امااودردام محبت  گرفتار شده بود...... اومیان رفتن وماندن به تردید افتاده بود.....
 
لحطات به تندیی برق وباد سپری شد........درتصمیم گیری کمکش کردم ....... واو هنگامی که رضایت قلبی مرا احساس کرد ........  برای  همیشه بالهای خود را گشود وبدنبال سرنوشت رفت......
 
آری من او را آنقدر دوست داشتم که توانستم آزادش کنم.......
یادش همیشه در روح وروانم سبز و ماندگار خواهد ماند....
 
 
مگـــرش خدمت دیرین من از یاد برفت
 
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 13:29  توسط رضا فری  |